بهـ نامـ خدای عقلـ و احساسـ
اینـ سکوتی کهـ نشانـ می دهد از بودنـ تو
پر ز آرامشـ و پر احساسـ استـ
منـ خودمـ می فهممـ
لیکـ،
اینـ قلبـ نمی فهمد آهـ!
چهـ کنمـ طفلـ غریبـ،
تشنهـ ی دیدار استـ
باز همـ می کوبد
در تپشـ هایی تند
چهـ کسی می داند؟
او کمی غمـ دارد
درد او تنهایی استـ
گاهـ همـ میترسد
از گرهـ افکنی دزد زمانـ
و کمی بهتـ زدهـ
باز همـ می گرید
درد او گاهـ همانـ استـ کهـ خود میدانی
جای او اینجا نیستـ
خانهـ ای دارد دور
و فقط باز تویی
کهـ بهـ احساسـ
بهـ پاکی و بهـ هر عاطفهـ ایمانـ داری
هر کجا گاهـ تو آنـ جا باشی
باز همـ همرنگی
قلبـ آوارهـ تو را می خواهد
تو و احساستـ را
باز همـ دلتنگـ استـ
هر نفسـ می خواهد
از سر انگشتانـ نازتـ واژهـ ای برخیزد
گاهـ کوتاهـ و مفید
چونـ «سکوتـ»ـی خالی
گاهـ همـ سیر کند درد دلی پررنگـ را
نامـ تو می آید
نبضـ احساسـ تپشـ می گیرد
گاهـ بی هیچـ سخنـ
نامـ خود را بنویسـ
تا تپشـ هایمـ تند
و پر از پاکی و احساسـ شود
دوستتـ می دارمـ
تو همانـ پاکتر از آبی دریاهایی
نفستـ گرمـ همیشهـ ماند
دستـ، از اینـ دلـ تنها نکند برداری
ϰ-†нêmê§ |